کشکول من
نویسنده: خسرو حسینی پژوه - ۱۳٩۳/٦/٢٠

محمد ایمانی نوشت: چه پرمعنا و دلنشین است کلام پیامبر اعظم(ص) که فرمود «انا و علیُ اَبَوا هذه الامه. من و علی پدران این امت هستیم». رهبر و امام جامعه دینی، پدر مردمانی است که به برکت ایمان و اعتقاد با هم برادر شده‌اند و الفت گرفته‌اند.  

چه چیزی ممکن است موجب حجاب میان ما و مقتدای امت شود؛ حب جاه و مال داشتن و میل ممتاز و متمایز زیستن و برخورداری امتیازهای ویژه برای عبور از مرز قانون و حق؟ محبت فرزندان و نزدیکان یا خویشاوندان سیاسی و جناحی؟ نفوذی‌ها؟ چاپلوس‌هایی که تنه به تنه منافقین می‌زنند؟ کدام رخنه سبب شد جناب زبیر به جای ایستادن در کنار امیرمومنان و عصای دست او شدن، در جبهه مقابل بایستد و پرچمدار جبهه دشمن در اولین جنگ امام پس از تصدی خلافت شود؟ چه کسی می‌تواند انکار کند مجاهدت‌های زبیر سیف‌الاسلام در روز احد برای حمایت از پیامبر(ص) آنجا که خیلی‌ها گریخته بودند؛ یا روز سقیفه که امیر مومنان تنها ماند و زبیر حامی حضرت بود؟ چه کسی می‌تواند محبت او به علی‌بن ابیطالب(ع) را انکار کند؟ و مگر نه اینکه امیر مومنان پیش از آغاز جنگ جمل، بی‌سلاح و سپر و زره با زبیر روبرو شد و به خاطر او آورد صحنه‌ای را که پیامبر شاهد آن صحنه بود. «آیا به یاد می‌آوری روزی را که مرا در آغوش کشیدی و پیامبر(ص) نگاه می‌کرد و فرمود ای زبیر! آیا او را دوست داری؟ تو گفتی چرا علی را دوست نداشته باشم با اینکه برادر و پسردایی من است؟! یادت هست. پیامبر فرمود بدان تو با او خواهی جنگید حال آن که باغی و ستمکاری؟!». تاریخ شهادت می‌دهد که زبیر با یادآوری این ماجرا آیه استرجاع  خواند و  گفت من هرگز با علی نمی‌جنگم و همین امروز برمی‌گردم.
در این میان کدام دست شوم دوباره آن رشته محبت را گسیخت؟ «زبیر همواره مردی از ما اهل بیت بود تا این که پسر شوم او عبدالله رشد کرد و پا به سن جوانی گذاشت» (حکمت 453 نهج‌البلاغه). زبیر که از محضر امیر مومنان برگشت، عبدالله گفت پدر رخساره‌ات غیر از آن است که نزد علی رفتی، تو از شمشیرهای اولاد عبدالمطلب ترسیده‌ای! این سرزنش و تحقیر در زبیر اثر کرد و در پاسخ گفت من نترسیده‌ام بلکه سوگند خورده‌ام با علی نجنگم. جنگ با امیر مومنان آن قدر واجب بود! که حیله شرعی هم برایش پیدا کردند. «پدر! کفاره شکستن سوگند را بده و بجنگ تا قریش تو را ترسو نخواند». زبیر نیز غلام خود را به کفاره شکستن سوگند آزاد کرد و برای آبروداری هم که شده به میدان جنگ بازگشت... جماعتی که بعدها به خوارج پیوستند، زبیر را خلاف نظر امام کشتند و شمشیرش را آوردند. حضرت شمشیر را گرفت و گریست. و فرمود چه غبارهای غمی را که این شمشیر از رخسار پیامبر(ص) زدود... کاش جناب زبیر فرمایش امیر مومنان را آویزه گوش می‌کرد که «ما تو را در شمار بهترین‌های طایفه عبدالمطلب برمی‌شمردیم تا اینکه پسرت بزرگ شد و میان ما تفرقه انداخت». کاش زبیر از خود می‌پرسید مرا با ولید شرابخوار و مروان بن حکم غدار چه معامله که با آنها هم‌جبهه شده‌ام و معاویه مرا- و نه علی را- امیر مومنان می‌خواند و برای چه مرا مقابل علی- این پدر مهربان ‌امت- ایستاده‌اند؟! کاش از علی می‌شنید و بشنویم که «رُبَّ عالم قد قتله جهله و علمه معه لاینفعه»...
خداوندا! ما و نخبگان و بزرگان ما و صحابی انقلاب ما را هرگز از آنهایی قرار نده که هشدار دادی «ولاتکونوا کالتی نقضت غزلها من بعد قوه انکاثا... مانند کسی نباشید که رشته‌های تابیده و محکم کرده را واتابید و از هم گشود». خداوندا! ادب رجایی و طالقانی را در دل و جان ما بنشان!

نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :